صفحه ی کهنهی یادداشت های من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابر ِ که بارون بزنه...
...
دوشنبه پنجم مرداد ماه امسال، ساعت پنج عصر
زُل
اون هنوز سر حرفش نشسته بود. میون اون بی همهچیزا که دو تا در میونو یکی از اول، میرفتنو دیگه نمیاومدن. شاید آخرین باری بود که به چهرش زل میزد و به این فکر میکرد که دیگه به چیزی فکر نکنه، به چیزی زل نزنه.
از سر خیابون تا ته خیابون از سر بازار تا تهش قدم نمیزد. شاید تصویر پرت شدن اون دختر از بالای اون ساختمون بود که خودش رو آورده بود تا اینجا؛
از ته کوچه تا سرسری بگذره یکی دیگه هم بیاد کنارش، از کنارش رد نشه، از روبهرو هم نره که لابد فقط آتیش میخواد. احتمالا با خودش کنار نمیاومد. اهمیتی هم نداشت.
اون هنوز سر حرفش نشسته بود و از سر چهار راه ِ پنجم به راهی فکر میکرد که راهش نمیدادن. بستگی به مکانش داشت.
فکر میکنه بزنه تو صورت دوست پسرش، بزنه زل بزنه به اون یکی که تازهکار نیست، دستشم نمیلرزه. اونقدر دست دست کرد تا کسی نتونست کاری واسش بکنه. فقط دستاشو فرو ببره تو جیباش، دنبال آتیش بگرده که لابد هیچکس چشم بهراش نیست.
دیگه به چیزی زل نمیزد. قول داده بود حتا پشت دستاشو داغ کرده بود. تصویر آخری که داشت رو برداشت گذاشت کف دستش. جیبش تنگ بود. دستشو به زحمت کرد توش. دنبال آتیش هم نمیگشت. فقط با دوست پسرش دعواش شده بود. به هروئینم مربوط نیست. فقط یادش رفته بود قبل از رفتنش، قول داده بود به کسی قول ازدواج نده.
باور نمیکنی از سردخونه بپرس.
شیفتگی
برای: سوده محمدی
میشود تو را کنار او تجسم کرد. کنار خود ِ بی همهچیزش. تو یکی در میان میآیی یکی یکی در میان میروی یکی که شبیه خودت، درست شبیه خودت باشد همیشه با توست. یکی که میتواند خودِ بی همه چیزش باشد.
سرد نشود. این قصه داغ داغش میچسبد. یکی میگوید یکی مینویسد یکی هم سنگ پرتاب میکند و دیگری شمشیرش را از پشت و رو میبندد و برای سلامت خاطرش، آخرین پُک سیگار را با اعتماد بهنفس هرچه بیشتر، به آسمان هفتصد ستارهاش تقدیم میدارد. من از آن دستهای هستم که مینویسم تا خودِ درونم دیر تر پیر شود. هرچند تصویرِ تو با او تصویر خوشایندی نیست اما با این حال حالم بد نیست، نیست نمیخواهم دوباره ببینم، احساس کنم تو با خودش رابطهی نامحسوسی دارید. نمیخواهم یکی دیگر جایت را پُر که نه، یادت را از یادم ببرد. بگذار تا صبح نشده، کمتر از آنچه کم است، کمتر از هر چه بیهودگی، پوچی، بگذار تمامش کنم. این خیالِ عبث سرم را به باد میدهد، هویتم را گم میکند آخِر، بی همهچیزِ بی تو میشوم.
تصویرش تلخ است تصورش نیز. اینکه او تو را در کنار من یا من تو را در کنار او تجسم کنم. تصویرش تلخ است تصورش نیست نمیرود به اینکه حتا ثانیهای دیگر تحملم کنی... من برایت چند نفر بودم؟ چندمین نفر بودم؟ چندمین بهانهی زیستنت؟
تو هنوز داری یکی در میان میآیی میروی میشوی شبیه شهرهای دور افتاده، متروکه. تو دیگر خودت نیستی باورکن حقیقت تلخ تر از زندگی نیست حتا اگر تو با او با خودِ بی همهچیزش باشی.
میتوان تو را با خودش ندیدو حقیقتت را نفهمید. میشود اصلا تو را ندیده گرفت و با کسی که یادت را از یادم برده، یک لیوان چای میوهای نوشید.
هر وقت از تو مینویسم، خودِ درونم پیر میشود، میشکند، یاد چیزهایی میافتد که ندارد که باید تا آخِر عمر بی همهچیز بماند. من دوست ندارد خودش را با تو ببیند. گاهی میخواهم بروم جایت را بسپرم به دیگرانی که میآیند یا نمیآیند. بگذار تا صبح نشده، این قصه تمام شود.
این تجربه را بیستو هشت بارِ دیگر تجربه کردهام. در دنیا همهچیز داغ داغش میچسبد؛ نوشتن، خواستنِ تو ، بوسیدنت و این شیفتگی... بگذار تا سرد نشدی، تمامَت کنم.
صندلی ِ دیگری
من صندلی خودم بودم. روبهروی خودم نشسته بودم. به هیچ صندلی غریبهای تکیه نمیدادم. رو صندلی خودم، جایی که میشد حسِ کرخت فرو رفتن را تجربه کرد؛
"من روی خودم نشستهام"
حالا چند ساعتی میشود که از جایم تکان نخوردهام. چند ساعتی میشود که روبهروی صندلیهای غریبه نشسته، و به آخرین صندلی که یکی از پاهایش شکسته است خیرهام. من فکر میکند به اینکه روزی اگر یکی از پاهای صندلیاش را از دست بدهد چه میشود؟ دیگر روی کدام صندلی زندگی بکند؛ بخوابد، نفس بکشد، عشق بورزد و... بمیرد.
من روی خودم، روبهروی خودم نشسته بود. بیچاره تازه داشت به صندلیام خو میگرفت که زوزههای باد دستم را به علامت تعجب بالا برد؛" آقا اجازه هست بمیریم؟"
بیهوا دلم هوای آخرین صندلی را کرده بود. به هوای تنهاییاش دلم میسوخت. کاش صندلیام به صندلیاش چند قدم نزدیکتر بود. شاید آنوقت میشد خودم را از روی خودم به آن صندلی پرتاب کنم. نم ،نم ؛دارد گریهام میگیرد...
گاهی فکر میکنم چقدر بیچارهایم که این همه روز از دست خودمان به صندلیهایمان پناه میبریم. من که هیچ کجای دنیا را به اندازهی دستهایم دوست ندارم. لااقل وقت گریه، صورتم را میپوشانند. خوب میدانم، نگاههای غریبه بیحیاتر از آنچه هستند، هستند !
حالا میدانم، تمام دنیایشان به اندازهی صندلیام کوچک است. پیشترها هرچه مینشستم روی ریلهای بی همهچیز به امید قطاری نیامده، دلم نمیپوکید. حالا اما غمی به اندازهی صدای قطار سرم را میبرد. آه...
من که روی خودم، از شرّ این رگبار بی همهچیز، بی همهچیز شده بود پناه میبرد به عقربههای ساعت؛ "انگار برای بالا نرفتن، دلتنگی زمین کافیست"
این عقربهها خودمان را به کوچههای خاکی زدهاند. شاید میان غبارشان، یک صندلی خالی به اندازهی تنهاییمان پیدا شود. ساعت چند است؟
نباید دیر شود. دستکم میتوانم در اندازههای تنم روی تخت بریزمو خستگیام را... نه، من اسیر صندلیاش بود. نمیتوانست از خودش دل بکند که شاید تنها شاید روزی صندلیِ دیگری جایش را بگیرد. مثلا یک صندلی خاکستری. خاکستری؟ نه! از نژادشان متنفرم. نگاه زمختشان من را به یاد خودم میاندازد. به یاد صندلی اولم! آری اعتراف میکنم: من صندلی ِ دیگری بود..
همیشه چیزهایی هست که آدم را بیخودی میکند، صندلیاش را نیز. یک روز که دلم هوای آسمان کرد پاهایم خواب مانده بود. این صندلی سالهاست که از جایش تکان نخورده است. اصلا همین که روی خودش، روی پاهایش ایستاده بود جای نگرانی داشت! مگر نباید او هم مثل دیگر صندلیها پیر شود، چروکیده شود، بشکند و بمیرد...!؟
نمیتوان گفت پاهایم توان رفتن نداشت، نه !اگر داشت هم میماندم. نگاهی که چشم بهراهِ روز است از صندلیاش دل نمیکَند. سالها روی صندلی خودم ریختم و نگاهم را به عقربههای اینطرف و آنطرف پرت کردم:
بیچاره تازه داشت با خودم خو میگرفت که بادِ لعنتی پنجرههای خانه را لرزاند، صندلیها از جایشان پریدند، دیوارها به حرف آمدند، صندلیام سپید شد وچشمهایم جانِ تازهای یافتند. آنجا بود که به خودم آمدم و چشم در چشمهایش دوختم؛
"چقـــــــــــدر تا آمدنت پیــــر شدم…"
تقصیر من
بذار تقصیرِ من باشه
اگه حالت پریشونه
اگه تو آینهی چشمات
کسی عاشق نمیمونه
اگه دلسردیو خسته
شباتم غصه بارونه
بذار تقصیر من باشه
اگه چشمِ تو گریونه
هنوز صدای بارون با
صدای تو عجین میشه
هنوز اندوهِ تنهایی
با قلبت همنشین میشه
بذار باور کنم با تو
میشه خوشبختی رو دزدید
میشه زیبا شدو هرجا
تن ِ ایثارتو فهمید
اگه چشم ِ تو گریونه
اگه حالت پریشونه
اگه تو آینه ی چشمات
کسی عاشق نمی مونه
نگو که دنیا رسوا شه، نگو که دنیا رسوا شه
بذار تقصیر من باشه
بی تو پَرپرمیشه خورشید
رو تنِ خستگیام ، جای ستاره خالیه
جای تو صدای تو
فکرتو هم خیالیه
واسه تنهایی شبنم ، زخمِ گل دلیلِ مرگه
باغِ ما مسلخِ پاییز ، زیرِ شلاقِ تگرگه
با تو میشکنه سیاهی ، بی تو پَرپر میشه خورشید
با تو میشه خوب دیروز ، غربتِ فردا رو فهمید
بی تو پَرپر میشه خورشید
بی تو پَرپر میشه خورشید..
وقتی زخم پنجره ، غیبتِ نوره
غیبتِ منظره های بی عبوره
حالا که صدا نمونده واسه آواز
همه جا مثل همیشه سوت کوره
دوباره گرمی دستات ، خورشید شب و می سازه
آخرین ترانه اما ، بی تو داره جون می بازه
غرل سبز رسیدن
پیش چشمای تو هیچه
هنوزم عطر نفسهات
تو خیال من می پیچه
توی زندون من و خاطره هام
دیگه مردن واسه من رهاییه
پو به پو ، پرده به پرده گم شدم
لمس تو ، خیال سرد وواهیه
با تو میشکنه سیاهی ، بی تو پَرپر میشه خورشید
با تو میشه خوبِ دیروز ، غربت فردا رو فهمید
بی تو پَرپر می شه خورشید
بی تو پَرپر شده خورشید..!
پنجشنبه 17 آذرماه 1384
خاکِ وطن
از طلوع ِ عشق ِ ما چیزی نمونده
هُرم ِ پاییزیِ غم دلو سوزونده
روزی که با دستای تو جون میگیره
تو دل ِ سیاهی هیچ وقت نمیمیره
بٌگذر از جنونِ کوچههای غم
تو کویر ِ خاطره پرسه نزن
ابر ِ دل شکسته، خاکِ تر میشه
ببین از غَمت چی میگذره به من
مرز ِ خواب و مرز ِ بیداری ِ من، تو
عشق و شور ِ من تویی، خاکِ وطن تو
چشم ِ آفتابی ِ تو برام پناهه
دستای پُر مهر ِ تو یه تکیه گاهه
ماه پیشونی ِ تموم ِ قصههایی
تو برای عاشقی یه جون پناهی
ماهِ من، بیا بگیر دلواپسیهام
بِشکن این سکوتو تا نشکنه فردام
خط خطی نوشته بودی دیگه دوسم نداری
نکنه تو فصل ِ خاطره منو جا بذاری
مرز ِ خواب و مرز ِ بیداریِ من، تو
عشق و شور ِ من تویی، خاکِ وطن تو
دلتنگی
آخه من که بی تو دلتنگِ نگاهت میشم و
از غم نبودنت هزار دفه می میرم و
آخه من که جز تو به هیچکسی دل نمیدم و
جز چشات، عاشقِ چشمِ هیچکسی نمیشم و
من و با خودت یکی نکن که من
رسمِ عاشقی رو خوب میدونم و
اگه از من دور شدی ، دلو شکستی
من که تویِ دلِ تو میمونم و
برو باز دلو بده به دیگری
همه دنیا رو بگرد ای بی وفا
آرزومِ همه تنهات بذارن
یه دفه تنها بشی، تنهای تنها
برو اما یه روزم نوبت من میرسه و
میاد اون دل منتِ دلِ منو میکشه و
میاد اون روز که دیگه تنهایی آزارت بده
اون دلت طعمِ خیانتِ منو میچشه و
دیگه اون روز خیلی دیره واسه تو
شایدم به دیگری دل بدم و
دیگه اونوقت تا ابد نمی خوامت
قول میدم دیگه اسیرت نشم و
برو بی وفای بی دل که نبود
بی وفایی تو مرامِ من یکی
تو یادم دادی رو عشق پا بذارم
دل ببندم به این و اون الکی
قصه ی من و تو پایانی نداشت
دستِ بی رحمِ تو نقطَه شو گذاشت
بانوی شعر وترانه
بذا دلتنگیتو از دلت بگیرم
اگه نیستی بذا تو خیالِ بودنت بمیرم
بانوی شعر وترانه ، خوبِ من
بذا با دستای گرمت پَر بگیرم
بانوی شعر وترانه ، بانوی من
لحظه هامو پُرکن از عطر شکفتن
منو از سایه بگیر ببر به رویا
منو بشناس حتی تا لحظه ی مردن
مرگِ من روزیِ که پیشم نباشی
روزی که سفر کنی ازم جدا شی
لحظه هام تکرار خوبِ اسمِ توست
تویی که به لحظه هام خوبی می پاشی
بذا دلتنگیتو از دلت بِدزدم
نباید احساسِ دلتنگی کنی
اگه دنیا پُر بشه از تنِ شب
تو میتونی شبامو رنگی کنی
بانوی ترانه ، خوبِ خوبِ من
لحظه هامو پُرکن از عطر شکفتن
شبِ شیشه ای
شب شیشه ایمو نشکن
خط نکش رو باورِ من
نمی ذارم غم و غصه
بشه باز هم سفرِ من
نباید چشمای خورشید
با تنِ شب آشنا شه
همه روزای من وتو
به سیاهی مبتلا شه
شعله رو بکش به شب ها
بشکن این سکوتِ تیره
بذا با مرگِ سیاهی
دیوِ غصه ها بمیره
بذا با مرگِ سیاهی
آسمونو پس بگیرم
توی تنهایی شبها
دارم از غصه می میرم
غربتِ تلخِ نگاهم
غربتِ مرگِ ستارست
وحشتِ گم شدنِ نور
تو روزای پاره پارست
شعله رو بکش به شب ها
بشکن این سکوتِ تیره
بذا با مرگِ سیاهی
دیوِ غصه ها بمیره
داریوش اقبالی: نه ، باور نمی کنم ، نگید ، بابک نمُرده...
برای استاد بابک بیات
تکیه گاه
نگو رفتی
آخه باور ندارم
بینِ این همه غریبه
منو تنها نذارم
نگو نیستی
بی تو بودن کارِ من نیست
وقتِ دلتنگی میخوام
سر روی شونت بذارم
دنیا زندونِ سیاهِ غصه ها شد
بی تو انگار همه چی رنگِ عذا شد
این سکوتی که نشسته از غمِ توست
از غمِ دستیِ که بی تکیه گا شد
تو حصارِ غصه ها اسیر شدم
باورم کن تو جوونی پیر شدم
به خدا غریبگی سخته برام
گرمیِ دستایِ خوبتو می خوام
دیگه بی تو دنیا زندونِ منه
بغضی که تو سینه مونده میشکنه
بی تو حتی یه ترانه واسه خوندن ندارم
باورم کن دیگه بی تو شوقِ موندن ندارم
دنیا زندونِ سیاهِ غصه ها شد
بی تو انگار همه چی رنگِ عذا شد
این سکوتی که نشسته از غمِ توست
از غمِ دستیِ که بی تکیه گا شد
آخرِ قصه تا آخرِ قصه باید
دَووم بیاری نازنین
هوای چشمات ابریه
باید بباری نازنین
باید بباری رو تنِ
کویرِ غصه های من
ببار که عمری دربه در
غریبه موندم تو وطن
عذابِ جاده کوچِ تو
عذابِ دیدنِ چشات
یه عمره پیرم می کنه
دیدنِ بغض و گریه هات
یه عمره پیرم می کنه
وحشتِ گم کردنِ تو
وحشتِ تنها شدنو
بدونِ من ، رفتنِ تو
طلسمِ آرزوی من
بگو تو دستای کیه
باید بباری نازنین
هوای چشمات ابریه


